اخگر

ترجمه های آمادور نویدی – از اخگر شعله بر می خیزد!

جنگ ها: جناح های جنگ طلب آمریکا در مسند فرماندهی: پروفسور جیمز پتراس/ آمادور نویدی

آمریکا که از سال ۲۰۰۱ درگیر دو، سه جنگ و یا بیش تر بوده است، یک امپراتوری نظامی تقریباً انحصاری را تعریف می کند، که از طریق خشونت برای تسلط بدون چالش جهانی، توسط دولت امپرلیستی، مقامات نظامی ومدنی رهبری  و اداره می شود … جنگ و تغئیر رژیم  به شیوه خشونت آمیز، ابزار منحصر به فرد آمریکا در پیش برد سیاست خارجی خود است. با این حال، جنگ سالاران مختلف واشنگتن در میان نخبگان قدرت، بلوک متحدی را با اولویت های مشترک تشکیل نمی دهند. واشنگتن برای هر پیکربندی قدرت و یا جناح در میان نخبگانی که در یک موقعیت، با طرح و یا پیش فرظ، جهت بدست گرفتن ابتکار عمل، با دستور کار جنگی خودشان  فشار بیاورد، سلاح، پرسنل نظامی و پول ارائه می دهد… پس از فاجع.ه عراق، همان جناح بانفوذ صهیونیستی در واشنگتن هیچ وقتی را جهت جنگ جدید دیگر علیه دشمن بزرگ تر اسرائیل – یعنی ایران تلف نکرد. در سال های بعد، آنها در فشار برای حمله آمریکا علیه تهران شکست خوردند، اما آنها موفق شدند تا تحریمات فلج کننده ای بر ایران اعمال شود. جناح صهیونیستی حمایت نظامی گسترده آمریکا برای حمله نافرجام اسرائیل علیه لبنان و یک سری ویرانگری های اسرائیل را توسط حملات رعدآسا علیه مردم فقیرو زندانی غزه بدست آورد…این یک خطای جدی است که این جناح ها را باهم یک جا گذاشت: جناح های بیزنس، صهیونیستی و نظامی گرایان گوناگون سیاست گذاران نخبه واشنگتن یک گروه همگن نیستند. آنها ممکن است در گاهی اوقات اشتراک داشته باشند، اما آنها هم چنین، بنابر منافع، تعهد، ایدئولوژی، و وفاداری متفاوت هستند. آنها همچنین در وفاداری سازمانی از مؤسسات خود شان متفاوت هستند. ایدئولوژی مسلط نظامی گرایان، که در سیاست خارجی امپریالیستی آمریکا نفوذ دارد، ضعف عمیق و مکرر را مخفی میکند – سیاست گذاران آمریکا کارشناس مکانیک جنگ اند، اما پس از مداخله هیچ استراتژی برای حکم رانی ندارند. این بطرز کاملاً آشکاری در جنگ های اخیر مشهود بوده است: عراق، سوریه، لیبی، اکراین و غیره. ابتکار/حاضرجوابی بارها منجر به شکست های تاریخی شده است: ازتأمین مالی ارتش های فریبنده تا ریختن میلیاردها جهت سرپا نگه داشتن رژیم های دست نشانده دزد بی کفایت . علی رغم به هدر رفتن صدها میلیارد دلار پول مردم در این سری فجایع، هیچ سیاست گذاری مقصر شناخته نشده و حساب پس نداده است…جنگ های طولانی و فراموشی برای حاکمان نظامی گرای واشنگتن که برای اشتباهات احمقانه خود خوابشان حرام نمی شود، شیوه و روشی عادی است. صهیونیست ها، برای سهم خود، حتی نیاز نمی بینند که یک استراتژی برای حکومت کردن داشته باشند. آنها  به آمریکا جهت جنگ هایی برای اسرائیل فشار می آورند، و وقتی که «کشور دشمن» را نابود کردند، می گذارند تا خلأ با هرج و مرز پر شود. مردم آمریکا طلا و خون را برای این حوادث ناگوار ارائه دادند ولی چیزی بجز بحز وخامت داخلی و درگیری بین المللی بزرگ تر برداشت نکردند.

israeli-usa criminalsusa, international ganster

جنگ ها: جناح های جنگ طلب آمریکا در مسند فرماندهی

james petras3

نوشته: پروفسور جیمز پتراس

برگردان: آمادور نویدی

در طول ۱۵ سال گذشته، آمریکا در یک سری از جنگ ها درگیر بوده است، و این باعث شده است که بسیاری از نویسندگان به «ظهور میلیتاریسم/ نظامی گری» – و رشد یک امپراتوری اشاره کنند، که در درجه اول بوسیله و برای قدرت نظامی ساخته  و طراحی  شده – و تنها در درجه دوم برای پیش برد اقتصادی امپریالیسم است.

با این حال، صعود یک امپراتوری با پایگاه نظامی، مانع ظهور تنظیم قدرت رقابت، تضاد و همگرائی در درون دولت امپریالیستی نمی شود. این جناح ها از نخبگان واشنگتن آماج و اهداف جنگ امپریالیستی را، اغلب مبنی بر ضوابط خودشان تعریف می کنند.

پس از اعلام این واقعیت بطور کل آشکار از قدرت نظامی گری در دولت امپریالیستی، ضروری است تا بدانیم که کلید راه حل سیاست گذاران/سیاست آفرینان، که جنگ و سیاست نظامی را رهبری می کنند، بنابر کشور هدف، نوع درگیری جنگ در رویکرد خودشان متفاوت است. به عبارت دیگر، در حالی که سیاست آمریکا امپریالیستی و بسیار نظامی است، سیاست مداران کلیدی، رویکرد آنها و نتایج سیاست های آنان فرق می کند. هیچ استراتژی ثابت ابداع شده ای وجود ندارد که که با یک چشم انداز استراتژیک  متحد و پکپارچه از امپراتوری آمریکا، بوسیله نخبگان چسبیده به سیاست واشنگتن، هدایت شده باشد.

به منظور درک فعلی جنگ های به ظاهر  بی پایان، ما باید تغئیر جهت ائتلاف نخبگان را بررسی کنیم ، که در واشنگتن تصمیم گیری می کنند، اما همیشه در درجه اول برای واشنگتن نیستند. برخی از جناح های نخبه سیاسی، مفاهیم واضحی از امپراتوری آمریکا دارند، اما دیگران برای راه حل  موقت، بر قدرت «لابی» یا «سیاسی» بالا و برتری تکیه می کنند تا بطور موفقیت آمیزی با زور، دستور کار خودشان را در مقابل شکست های تکرای پیش ببرند ولی  از عواقب و مخارجش رنج نبرند .

ما با لیست جنگ های امپریالیستی دو ونیم دهه گذشته آغاز می کنیم، سپس جناح اصلی سیاست مدارانی را شناسایی می کنیم که نیروی محرکه هر جنگی بوده اند. ما در باره موفقیت ها و شکست های آن ها به عنوان سیاست گذاران امپریالیستی بحث و گفتگو می کنیم و با یک ارزیابی از «دولت امپراتوری» و آینده اش به مقاله خاتمه می دهیم.

جنگ های امپریالیستی: از سال ۲۰۰۱ تا سال ۲۰۱۵

چرخه فعلی جنگ در اواخر سال ۲۰۰۱ با حمله و اشغال افغانستان آغاز شد، و با حمله و اشغال عراق در مارس ۲۰۰۳، حمایت  نظامی آمریکا از اشغال لبنان توسط اسرائیل در سال ۲۰۰۶، حمله نیابتی/پروکسی به سومالی در سال های ۲۰۰۶-۲۰۰۷؛ تشدید دوباره جنگ در عراق و افغانستان در سال های ۲۰۰۷-۲۰۰۹؛ حمله و بمباران جهت «تغئیر رژیم» در لیبی در سال ۲۰۱۱؛ جنگ جاری مزدوران پروکسی علیه سوریه (از سال ۲۰۱۲) و حمله جاری سال ۲۰۱۵ عربستان و آمریکا و تخریب یمن، دنبال شد. در اروپا، آمریکا پشت کودتای پروکسی و خشونت آمیز «تغئیر رژیم» سال ۲۰۱۴ در اکراین بود، که به جنگ جاری علیه قوم روس زبان در جنوب شرقی اکراین، بویژه مرکز صنعتی پرجمعیت منطقه دونباس منجر شد.

در طول ۱۵ سال گذشته، مداخلات نظامی آشکار و پنهان، با تحریکات نظامی از طریق بالا بردن توان نظامی در امتداد مرزهای روسیه در کشورهای بالتیک، اروپای شرقی (به ویژه لهستان)، بالکان ها(بلغارستان و رومانی)، پایگاه عظیم آمریکایی در کوزوو؛ در اروپای مرکزی با موشک های هسته ای در آلمان و، البته، الحاق اکراین و گرجستان به عنوان دولت های دست نشانده آمریکا و ناتو، تشدید شده است.

به موازات تحریکات نظامی  با محاصره روسیه، واشنگتن تهاجم نظامی، دیپلماتیک و اقتصادی مهمی را جهت ایزوله کردن چین و اثبات برتری آمریکا در پاسیفیک راه اندازی کرده است.

مداخله نظامی آمریکا در آمریکای جنوبی، از طریق ارکستر واشنگتن – کسب و کار /بیزنس- تلاش جهت کودتاهای نظامی در ونزوئلا در سال ۲۰۰۲ و بولیوی در سال ۲۰۰۸، وکودتای موفقیت آمیز «تغئیر رژیم» در هندوراس در سال  ۲۰۰۹، با سرنگونی رئیس جمهور منتخب و نصب یک دست نشانده آمریکایی تجلی می شود.

به طور خلاصه، آمریکا که از سال ۲۰۰۱ درگیر دو، سه جنگ و یا بیش تر بوده است، یک امپراتوری نظامی تقریباً انحصاری را تعریف می کند، که از طریق خشونت برای تسلط بدون چالش جهانی، توسط دولت امپرلیستی، مقامات نظامی ومدنی رهبری  و اداره می شود .

واشنگتن: کارگاه آموزش نظامی جهان

جنگ و تغئیر رژیم  به شیوه خشونت آمیز، ابزار منحصر به فرد آمریکا در پیش برد سیاست خارجی خود است. با این حال، جنگ سالاران مختلف واشنگتن در میان نخبگان قدرت، بلوک متحدی را با اولویت های مشترک تشکیل نمی دهند. واشنگتن برای هر پیکربندی قدرت و یا جناح در میان نخبگانی که در یک موقعیت، با طرح و یا پیش فرظ، جهت بدست گرفتن ابتکار عمل، با دستور کار جنگی خودشان  فشار بیاورد، سلاح، پرسنل نظامی و پول ارائه می دهد.

حمله به افغانستان به عنوان اولین جنگ  از یک سری از جنگ ها برای  تمام جناح  های نخبه نظامی اهمیت داشت. افغانستان صحنه را برای راه اندازی جنگ هایی با اولویت بیش تر در جاهای دیگر آماده ساخت.

جنگ افغانستان که با سخن رانی نفرت انگیز «محور شرات» ادامه یافت، توسط تل آویو دیکته  شده بود وبه وسیله دیوید فروم- نویسنده سخنرانی های رئیس جمهور نوشته شده بود  و توسط رئیس جمهور نادان- بوش دوم/پسر به زبان آورده شد. «جنگ جهانی علیه تروریسم» شعاری پوشیده با پرده ای نازک بود برای یک سریالی از جنگ در سراسر جهان . واشنگتن وفاداری دست نشاندگان خود را در میان کشورهای اروپا، آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین بوسیله حمایت آنها از حمله و اشغال افغانستان اندازه گرفت. حمله به افغانستان الگویی برای جنگ های آینده ارائه داد. این الگو منحر به افزایش بی سابقه بودجه نظامی و قدرت و طلیعه ای در قدرت دیکتاتوری رئیس جمهوران به سبک «قیصر» شد تا جنگ سفارش دهند و اجرا گردد، منتقدان داخلی را خفه کنند و هزاران پرسنل آمریکایی و ناتو را به «هندوکش» اعزام نمایند.

افغانستان هرگز خودش تهدیدی و قطعاً هیچ جایزه اقتصادی برای غارت و سود نداشت. طالبان به آمریکا یورش نبرده بود. اوسامه بن لادن را می توانستند به یک دادگاه قضایی تحویل بدهند – همان گونه که دولت حاکم طالبان اصرار کرده بود.

ارتش آمریکا (با «اتئلاف کشورهای داوطلب» خود) با موفقیت به افغانستان حمله بردند و اشغالش نمودند و دولت دست نشانده ای در کابل نصب کردند. چندین پایگاه نظامی ساختند و تلاش کردند که یک ارتش استعماری مطیع تشکیل دهند. در همین حال، نخبگان نظامی واشنگتن برای جنگ هایی بزرگ تر با اولویت بالاتر، یعنی جنگ با عراق، به سوی محور نخبگان صهیونیستی اسرائیل، حرکت کردند.

هیچ یک از جناح های نخبه نظامی واشنگتن مخالف تصمیم حمله به افغانستان نبودند. همه آنها در استفاده از یک ایده رعدآسای نظامی موفقیت آمیز یا «سهل الوصول» علیه افغانستان به غایت فقیر به عنوان راهی جهت به هیجان درآوردن توده ایی مردم آمریکا در قبول یک دوره طولانی از جنگ شدید و پرهزینه جهانی در سراسر دنیا شریک شدند.

نخبگان نظامی واشنگتن، ارتباط بین حملات ۹/۱۱(سپتامبر ۲۰۰۱) ، دولت طالبان افغانستان و حضور جنگ سالار سعودی اوسامه بن لادن را جعل کردند. علی رغم این «واقعیت» که اغلب «هواپیما ربایان» از پادشاهی عربستان سعودی بودند و نه از افغانستان، حمله و اشغال و تخریب افغانستان، اولین آزمون جهت اندازه گیری تمایل مردم بشدت شستشوی مغزی شده و وحشت زده آمریکا برای حمل بار عظیم سیکل جدید جنگ های امپریالیستی بود. این تنها جنبه از دلیل حمله به افغانستان بوده است تا بشود آن را به عنوان یک سیاست موفقیت آمیز مشاهنده کرد – که هزینه جنگ های بی پایان را به مردمی که به طور خستگی ناپذیری تبلیغ شده اند،«قبولاند» .

نظامیان واشنگتن که از پیروزی های نظامی در هندوکش به هیجان آمده بودند، به سمت عراق حرکت کردند و یک سری از بهانه های بسیار مضحک را برای جنگ جعل کردند: هواپیما ربایان «جهادی» ۹/۱۱ را با رژیم سکولار صدام حسین ربط دادند که عدم تحملش برای خشونت اسلام گرایان (به ویژه سعودی جورواجور)، بخوبی مستند شده بود، و کلی دروغ ها درباره «سلاح های کشتار جمعی» عراق  جعل کردند، که اساس تبلیغات را برای حمله به عراق خلع سلاح شده، محاصره اقتصادی شده و مردم گرسنه  در مارس ۲۰۰۳ فراهم ساخت.

راهنمای نظامیان واشنگتن در طرح جنگ برای تخریب عراق، صهیونیست ها، از جمله پل ولفوویتز، الیوت آبرامز، ریچارد پرل، و چند نظامی بومی اسرائیل محور، مانند دیک چنی معاون رئیس جمهور، کالین پاول وزیر امور خارجه و دونالد رامسفلد وزیر دفاع بودند. صهیونیست ها دارای دوستان قدرتمندی در موقعیت های کلیدی در وزارت امورخارجه، خزانه داری و پنتاگون داشتند.

«بیگانه ها» هم بودند- نظامیان و غیرصهیونیست هایی درون این نهادها، به ویژه پنتاگون، که صدای رزرو شده بودند – اما آنها را به گوشه ای گذاشته بودند، که به مشورت و بازنشستگی «تشویق» نمی شدند.

هیچ یک از «دست های قدیمی» در وزارت امور خارجه و یا پنتاگون هیستری سلاح های کشتار جمعی صدام حسین را نخریدند، اما برای گفتن آن رزروها می بایست مقام یک نفر را به خطر بیاندازند. تولید و ترویج بهانه برای حمله به عراق توسط یک گروه کوچک از عوامل تل آویو و «دفتر طرح های ویژه» معاون وزیر دفاع پل ولفوویتز، یک گروه تنگ صهیونیست و برخی اسرائیلی به ریاست ابرام شولسکی (سپتامبر ۲۰۰۲- ژوئن ۲۰۰۳) بود.

جنگ آمریکا علیه عراق بخش مهمی از دستور کار اسرائیل جهت «بازسازی خاورمیانه» برای ایجاد هژمونی منطقه ای بدون چالش خود و اجرای «راه حل نهایی»«مشکل آزار دهنده اعراب (فلسطینیان بومی)» خود بود: این هدف بوسیله جناح قدرتمند صهیونیستی در درون هیئت اجرایی (کاخ سفید)، که پس از حملات ۹/۱۱/۲۰۰۱ قدرت دیکتاتوری را بدست گرفته بود، اجرایی شد.

صهیونیست ها نقشه جنگ را کشیدند، «سیاست اشغال» را طرح ریزی کردند و در نهایت «ماجراجویانه موفق » به تخریب یکی از دولت های عرب ملی گرای سکولار مدرن شدند.

برای نابودی کشور عراق- سیاست اشغال آمریکا آن بود که (از طریق کشتار توده ای، زندانی و ترور کردن) تمام مقامات بالا، و با تجربه شهروندان عراقی  نظامی، غیرنظامی و پرسنل دانشمند – تا مدیران دبیرستان را ازبین ببرند. آنها هر زیرساخت حیاتی را (که توسط دهه ها تحریم و بمباران تحت رئیس جمهور کلینتون نابود نشده بود) برچیدند و کشاورزی پیشرفته عراق را به زمین سوخته تبدیل کردند که قرن ها طول می کشد بهبود یابد، تا هرگز نتوانند استعمار فلسطین توسط اسرائیل، تا چه رسد برتری نظامی او را در خاورمیانه به چالش طلبد.

اما سیاست گذاران صهیونیستی دستور کار بزرگ تری از نابودی عراق به عنوان یک کشور زنده و پویا داشتند: آنها لیست بزرگ تری از کشورهای هدف داشتند: سوریه، ایران، لبنان و لیبی، که تخریب آنها باید توسط خون و پول آمریکا و ناتو (و نه یک سرباز اسرائیلی) صورت می گرفت.

علی رغم این واقعیت که عراق حتی یک نیروی هوایی، دریایی در سال ۲۰۰۳ نداشت که کارایی داشته باشد و افغانستان هم در مقابل در اواخر ۲۰۰۱ ابتدایی بود، حمله به هردو کشور برای آمریکا خیلی هزینه  دربر داشت ، علی رغم لاف و رجز خوانی پل ولفوویتز که با غارت نفت عراق در «چند ماه» هزینه کل پروژه حمله و اشغال پرداخته می شود، آمریکا بطور کامل از «پیروزی و اشغال» خود سود نبرد.  بدین دلیل که این جنگ فراتر از هر احتمال سریع و ارزان برای سود اقتصاد امپریالیستی بود – طرح واقعی صهیونیست ها نابودی این ملت ها بود. زمین را سوزاندن و کشتزارها و مزارع را نمک زدن، سیاست پرسودی برای سازندگان امپراتوری نیست.

اسرائیل با هیچ هزینه ای برای «دولت یهودی» بزرگ ترین برنده بوده است. نخبگان سیاسی صهیونیست آمریکایی دقیقاً خدمات بزرگ ترین و ثروت مندترین نیروهای نظامی تاریخ (آمریکا) را به دست اسرائیلی ها سپرد:. طرفداران «اول اسرائیل» نقش تعئین کننده ای در میان سیاست گذاران واشنگتن بازی کردند و تل آویو در خیابان هایش جشن گرفت. آنها آمدند، سیاست برتر را داشتند و مأموریت خود را به پایان رساندند: عراق (و میلیون ها مردش) نابود شد.

آمریکا یک مستعمره ورشکسته و غیرقابل اعتماد بدست آورد، که اقتصادی ویران و زیرساختی دارد که بطور سیستماتیک نابوده شده و فاقد عملکرد خدمات اجتماعی مورد نیاز جهت یک کشور مدرن است. برای پرداخت چنین آشفته بازاری، مردم آمریکا با کسری بودجه فزاینده، ده ها هزار تلفات جنگی و کاهش عظیم در برنامه های احتماعی خودشان ای روبرو شدند .

مهم ترین دستاورد پیروزی سازندگان جنگ در واشنگتن ازهم گسیختگی آزادی ها و حقوق مدنی مندرج در قانون اساسی و ساخت یک دولت پلیسی عظیم داخلی است.

پس از فاجعه عراق، همان جناح بانفوذ صهیونیستی در واشنگتن هیچ وقتی را جهت جنگ جدید دیگر علیه دشمن بزرگ تر اسرائیل – یعنی ایران تلف نکرد. در سال های بعد، آنها در فشار برای حمله آمریکا علیه تهران شکست خوردند، اما آنها موفق شدند تا تحریمات فلج کننده ای بر ایران اعمال شود. جناح صهیونیستی حمایت نظامی گسترده آمریکا برای حمله نافرجام اسرائیل علیه لبنان و یک سری ویرانگری های اسرائیل را توسط حملات رعدآسا علیه مردم فقیرو زندانی غزه بدست آورد.

جناح صهیونیستی بطور موفقیت آمیزی مداخله نظامی آمریکا را جهت پاسخ گویی به جاه طلبی های منطقه ای اسرائیل علیه سه کشور عرب شکل داد: یمن، سوریه و لیبی. دلیل این که صهیونیست ها قادر نبودند تا آمریکا را در حمله به ایران شستشوی مغزی دهند، این بود که جناح نظامی سنتی در واشنگتن زمین گیر شده بود: با بی ثباتی در افغانستان و عراق، آمریکا در موقعیتی نبود که با یک آتش افروزی بزرگ در سراسر خاورمیانه، جنوب آسیا و فراتر از آن – که شامل یک جنگ زمینی و هوایی با ایران بود درگیر شود. با این حال، جناح صهیونیستی تحریمات اقتصادی وحشیانه و انتصاب مقامات اسرائیل محور را در درون خزانه داری آمریکا تضمین کرد. استوارت لویی در آغاز رژیم اوباما، و دیوید کوهن پس از آن، جهت به اجرا درآوردن تحریم در وزارت خزانه داری تعبیه شدند.

حتی قبل از صعود نخست وزیر اسرائیل بنیامین نتانیاهو به قدرت، اهداف نظامی تل آویو پس از عراق، از جمله ایران، سوریه، لبنان، لیبی و یمن می بایست در طول زمان و فاصله داشته باشد، تا جناح غیرصهیونیستی در میان نخبگان واشنگتن قادر به ادغام افغانستان و عراق در امپراتوری شده باشد.

مقاومت، درگیری مسلحانه و پیشرفت های نظامی در هر دو کشور افغانستان و عراق هرگز قطع نشد و در دومین دهه خود ادامه دارد. به محض این که آمریکا از منطقه خارج شود، و اعلام کند که «صلح و آرامش» برقرار شده است، مقاومت مسلحانه بر می گردد و سپاهیان محلی به شورشیان می پیوندند و یا با میلیون ها دلار غارت نامشروع به لندن و واشنگتن فرار می کنند .

«جنگ های ناتمام»، انباشت تلفات و هزینه های تمام نشدنی، با هیچ  پایانی در چشم انداز، توافق بین جناح های صهیونیست و نظامی را در حوزه هیئت اجرایی تضعیف کرد. با این حال، حضور بسیار قدرت مند صهیونیستی در کنگره آمریکا، پلاتفرمی جهت عرعر جنگ های جدید و حتی بزرگ تر ارائه می دهد.

حمله بی رحمانه اسرائیل به لبنان در سال ۲۰۰۶، علی رغم دریافت سلاح های عظیم آمریکایی، سیستم دفاع موشکی «گنبد آهنین» و کمک اطلاعاتی با حمایت مالی آمریکا شکست خورد. تل آویو علی رغم توسل به بمباران فرشی با ریختن میلیون ها بمب خوشه ای ممنوع  و غیرقانونی بر روی آمبولانس ها و محلات و کلیساهایی که مردم غیرنظامی  پناه گرفته بودند، نتوانست جنگ جویان بسیار منظم و باانگیزه حزب الله را در جنوب لبنان شکست دهد. اسرائیلی ها در کشتار جنگ جویان مقاومت فلسطین که مجهز به سلاح سبک بوده اند و کودکان سنگ انداز فلسطینی پیروزی بیش تری داشته است.

لیبی: یک جنگ چند جناحی برای نظامی گرایان (فاقد نفت سرشار)

جنگ علیه لیبی نتیجه چندین جناح در میان نخبگان نظامی واشنگتن، ازجمله صهیونیست ها بود، که نظامی گرایان فرانسوی، انگلیسی و آلمانی گردهم آمده بودند تا مدرن ترین، دولت مستقل و سکولار منطقه در آفریقا را تحت ریاست معمر قذافی نابود کنند (که نابود کردند – م).

کمپین بمباران هوایی علیه رژیم قذافی عملاً هیچ حمایت سازماندهی شده ای در درون لیبی نداشت که یک دولت نواستعماری قابل دوام، آماده برای غارت بازسازی کند. این جنگ دیگری بود که برای نابودی عضوی از یک گروه  جمهوری های مدرن طراحی شده  بود که مستقل از امپراتوری آمریکا بود.

این جنگ در نابودی اقتصاد، کشور و جامعه لیبی بسیار موفق بود. این جنگ تعداد بی شماری از گروه های تروریستی مسلح را رها ساخت (که سلاح های مدرن ارتش و پلیس قذافی را ضبط کردند) و دو میلیون کارگر قراردادی سیاه پوست و شهروندان لیبیایی مقیم منطقه صحرای جنوبی را ریشه کن و به فرار از دست تهاجم ملیشای نژادپرست به اردوگاه  پناهندگان اروپا مجبور ساخت . هزاران ( داستان های – م) ناگفته  که در قایق های زهوار در رفته  در دریای مدیترانه غرق شدند و مردند.

کل جنگ به شوق بی عقلی علنی وزیر امورخارجه آن زمان، هیلاری کلینتون و مباشران «مداخلات بشر دوستانه» او (سوزان رایس و سامانتا پاور) انجام گرفت، که کاملاً بی اطلاع بودند که نماینده «اپوزیسیون»  لیبی چه کسی و چگونه است.  در نهایت، حتی سفیر خود هیلاری کلینتون در لیبی توسط  همان «شورشیان» (چنین) مورد حمایت آمریکا در شهر تازه آزاد شده بنغازی به قتل رسید!

جناح صهیونیستی قذافی ( را که دستگیر، و با شکنجه عجیب و غریب، قتل او را فیلم برداری و بطور گسترده منتشر کرده بود) نابود ساخت، و یکی دیگر از مخالفان واقعی اسرائیل و حامی حقوق فلسطینی ها را حذف نمود. جناح نظامی گرای آمریکایی، که ریاست جنگ را بر عهده داشت، هیچ چیز مثبتی نگرفت – حتی یک پایگاه دریایی، هوایی و یا آموزشی – تنها یک سفیر مرده، میلیون ها پناهنده بی دفاع فقیر که سیل وار به سوی اروپا می روند و هزاران جهادی آموزش دیده و مسلح جهت کشور هدف آینده: سوریه .

برای مدتی لیبی منبع  خط اصلی عرضه مزدوران اسلام گرا و سلاح جهت حمله به سوریه و جنگ علیه دولت ملی گرای سوریه در دمشق شد.

یک بار دیگر معلوم شد که  جناح کم نفوذ در واشنگتن در صنعت گاز و نفت بود، که قرارداد های پرسودی را که با قذافی امضاء کرده بود، از دست داد. هزاران کارگر نفت بسیار آموزش دیده خارجی به کشور خود برگشتند. پس از عراق، باید آشکار می شد که این جنگ ها «برای نفت» نبوده است!

اکراین: کودتاها، جنگ ها و «بخش آسیب پذیر» روسیه

با کودتای هماهنگ شده و مداخله آمریکا در کراین، جناح های نظامی گرا یک بار دیگر ابتکار عمل را در دست گرفتند، و یک رژیم عروسکی در کیف بر مسند نشاندند و «بخش نرم و آسیب پذیر» استراتژیک روسیه را هدف قرار دادند. نقشه آن بود که پایگاه های نظامی استراتژیک روسیه را در کریمه بدست بگیرند و دست روسیه را از مجتمع حیاتی نظامی – صنعتی در منطقه دونباس و ذخایز عظیم زغال سنگ و آهن آن قطع کنند.

مکانیک غصب قدرت نسبتاً بخوبی طرح ریزی شده بود، دست نشاندگان سیاسی در قدرت گماشته شدند، اما نظامی گرایان آمریکا هیچ برنامه اضطراری برای سرپا نگه داشتن اقتصاد اکراین نداشتند و روابطش را با شریک تجاری اصلی و عرضه کننده نفت و گاز خود، روسیه قطع کردند.

کودتا در مناطق اکثریت قومی روس در جنوب شرقی (دونباس) با چهار «پیامد پیش بینی نشده» به یک «جنگ نیابتی» منجر شد:

(۱)- کشور در شرق و غرب در امتداد خطوط قومی – زبانی تقسیم شد؛

(۲)- اقتصاد ورشکسته با تحمیل برنامه ریاضت اقتصادی صندوق بین المللی پول حتی بدتر شد؛

(۳) – نخبگان فاسد دوست سرمایه داری، که « با حساب بانکی طرفدار غرب » بود؛

(۴)- و پس از دو سال، موجب نارضایتی توده ای در میان رأی دهندگان نسبت به رژیم دست نشانده آمریکا گشت.

نظامی گرایان در واشنگتن و بروکسل در اجرای کودتای مهندسی شده اکراین موفق شدند، اما فاقد متحدان داخلی، طرح ها و آماده سازی ها جهت اداره و الحاق موفق آمیز اکراین به اتحادیه اروپا و ناتو به عنوان یک کشور قابل دوام بودند.

ظاهراً جناح های نظامی گرا در وزارت امور خارجه و پنتاگون مهارت بیشتری در ایجاد کودتا و تهاجم دارد تا این که بتواند یک رژیم پایدار به عنوان بخشی از نظم نوین جهانی تأسیس کنند. آنها در اولی موفق شدند ولی در دومی بارها شکست خورده اند.

محور آسیا و چرخش سریع به سمت سوریه

در اکثر زمان دو دهه گذشته، استراتژیست های جهانی سنتی در واشنگتن بطور فزاینده ای با سلطه جناح صهیونیستی و مسیر سیاست های جنگی آمریکا، متمرکز شده در خاورمیانه به سود اسرائیل مخالف بوده اند، تا مقابله با چالش رو به رشد ابرقدرت اقتصادی جدید جهان، چین.

برتری اقتصادی آمریکا در آسیا عمیقاً فرسوده شده و خدشه برداشته است، در حالی که اقتصاد چین رشد دو رقمی داشته است. پکن به عنوان یک شریک تجاری مهم در بازارهای آمریکای لاتین و آفریقا، جانشین آمریکا شده است. در همین حال، ۵۰۰ شرکت بالای چند ملیتی آمریکا سرمایه گذاری سنگینی در چین دارند. در سومین سال ترم اول ریاست جمهوری اوباما، «جناح نظامی گرای چین»  تغئیر جهت از دستور کار محور اسرائیل و خاورمیانه را به «محور آسیا»، منبع ٪۴۰ از تولید صنعتی جهان اعلام کرد.

اما این شیفت به خاطر سود و بازار نبود که جناح آسیای واشنگتن را در میان نخبگان تحریک کرد- به خاطر قدرت نظامی بود. حتی توافقات تجاری، مانند مشارکت ترانس پاسیفیک (تی پی پی)، به عنوان ابزار هایی جهت محاصره و تضعیف ارتش و نفوذ منطقه ای چین درنظر گرفته شد.

به گفته رئیس هستریک پنتاگون اشتون کارتر، واشنگتن مجموعه ای از درگیری های نظامی را با پکن در سواحل چین آماده  ساخت.

آمریکا توافق نامه هایی برای گسترش پایگاه های نظامی با فیلیپین، ژاپن و استرالیا امضاء کرد؛ در مانورهای نظامی با ویتنام، کره جنوبی و مالزی شرکت نمود؛ و کشتی ها جنگی و کشتی های هواپیماهابر را  به آبهای سرزمین چین اعزام نمود.

سیاست مقابله تجاری آمریکا با ترویکای صهیونیستی فرموله شد: وزیر بازرگانی، پنی پریتزر، مذاکره کننده تجاری مایکل فورمن (که برای هر دو جناح  نظامی و صهیونیستی آسیا کار می کند)، و وزیر خزانه داری جک لو. نتیجه مشارکت ترانس پاسیفیک (تی پی پی)، شامل ۱۲ کشور پاسیفیک بود، در حالی که عمداً شامل چین نمی شود. جناح نظامی گرای آسیایی واشنگتن کل حوضه پاسیفیک/اقیانوس آرام را به منظور تسلط بر مسیرهای دریایی و در یک نگاه، جهت خفه کردن تمام بازارها و تأمین کنندگان خارجی چین برای جنگ طلبی طراحی کرده است – سایه هایی از مجموعه ای از اقدامات تحریک آمیز آمریکا علیه ژاپن که منجر به ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم شد.

«جناج نظامی گرای آسیا» با موفقیت بودجه نظامی بیش تری جهت موقعیت بسیار تهاجمی خود علیه چین درخواست کرده است.

همان گونه که می شد پیش بینی کرد، چین در دفاع از مسیرهای دریایی خود اصرار دارد و ساخت پایگاه ها و گشت های دریایی و هوایی خود را افزایش داده است. هم چنین، همانگونه که قابل قابل پیش بینی بود، در حالی که چین به بانک چند میلیارد دلاری بریکس کمک می کند، با تأسیس صد میلیارد دلار بانک سرمایه گذاری زیرساخت آسیایی (ای آی آی بی)، با برتری مشارکت ترانس پاسیفیک مقابله کرده است. در همین حال، چین، حتی یک توافق نامه تجاری ۳۰ میلیارد دلاری جداگانه با «شرکای» استراتژیک واشنگتن، بریتانیا امضاء کرده است. در واقع، بریتانیا، علی رغم مخالفت های «جناح آسیایی» واشنگتن، به بقیه کشورهای اتحادیه اروپا و به بانک سرمایه گذاری زیرساخت آسیایی پیوست .

در حالی که آمریکا بشدت به پیمان های نظامی خود با کره جنوبی و ژاپن وابسته است، کشور دومی با چین- مهمترین شرکای تجاری خود ملاقات هایی داشته است – تا جهت گسترش و تعمیق روابط تجاری کار کنند.

تا سال ۲۰۱۴، «جناح بیزنس با چین» نخبگان واشنگتن، نقش کلیدی در ساخت سیاست آسیایی آمریکا داشتند. با این حال، آنها توسط جناح نظامی گرای آسیایی، که سیاست آمریکا را در جهت کاملاً مختلفی سوق می دهد، تحت الشعاع قرار گرفته است: خارج ساختن چین به عنوان  ابرقدرت اقتصادی آسیا و تشدید رویارویی نظامی با پکن حال در دستور کار واشنگتن قرار دارد.

اشتون کارتر، وزیر دفاع آمریکا، چین، مهم ترین اقتصاد دوم جهان را در «تیر رس» پنتاگون قرار داده است. وقتی که مشارکت ترانس پاسیفیک جهت محدود ساختن گسترش چین شکست خورد، جناح نظامی گرا، واشنگتن را به سوی مسیر بسیار خطرناک نظامی سوق داد، که می تواند موجب بی ثباتی منطقه و خطر رویارویی هسته ای بشود.

چرخش: چین و سوریه

در همین حال ، جناح صهیونیسنی واشنگتن در شام، مشغول اجرای یک جنگ نیابتی در سوریه بوده است. محور آسیا باید با چرخش کامل به سوی سوریه و یمن رقابت کند. آمریکا به عربستان سعودی، ترکیه، امارات خلیج فارس و اتحادیه اروپا در حمایت از بازی دوباره سیاست «تغئیر رژیم»، مانند لیبی پیوست – از تروریست های نیابتی  سراسر جهان در حمله و نابودی سوریه حمایت کرد. دمشق به «جرم» سکولار و چند قومی بودن؛ به خاطر طرفداری از فلسطین؛ به دلیل اتحاد با ایران و لبنان؛ به جهت داشتن سیاست خارجی مستقل؛ و برای حفظ یک دولت نماینده محدود (اما نه لزوماً دمکراتیک) از همه طرف مورد حمله قرار گرفته است. برای این گناهان، غرب، اسرائیل و عربستان می خواهند که سوریه به «دولت قبیله ای» قومی پاک سازی شده تقسیم شود – شبیه آن چیزی که آنها در عراق و لیبی موفق به انجام آن شدند.

جناح نظامی گرای آمریکا (بازی شده توسط وزیر دفاع اشتون کارتر و سناتورها مک کین و گراها) تروریستها یی را که «میانه رو» می خوانند، تأمین مالی، آموزش و مجهز به سلاح کرده اند و به روشنی انتظار دارند که فرزندانشان از دستورات واشنگتن پیروی کنند. ظهور داعش نشان داد که چه گونه این «میانه روها» به دستور واشنگتن متعهد هستند.

در ابتدا، جناح سنتی نظامی گرای نخبه واشنگتن در برابر درخواست جناح صهیونیستی جهت مداخله مستقیم نظامی («پوتین سرباز آمریکایی بر زمین/ارسال پیاده نظام») مقاومت کرد . آن مقاومت با توجه به حوادث اخیر تروریستی در پاریس (که بسیار متقاعد کننده است) در حال تعئیر است.

جنگ: از درگیری های تدریجی تا مقابله هسته ای

  نظامی گرایان واشنگتن، سربازان آمریکایی بیشتری را به عراق و افغانستان فرستاده اند؛ هواپیماهای جنگی و نیروهای ویژه آمریکایی در سوریه و یمن هستند. در همین حال، ناوگان دریایی آمریکا با خشونت و تهاجم در حال گشت زنی در سواحل چین و ایران است. «سازش» نظامی گرایان و صهیونیست ها بر سر سوریه شامل یک نیروی مشروط اولیه ۵۰ نفره از نیروهای ویژه در نقش رزمی «محدود»، جهت پیوستن به مزدوران اسلامی (چنین «وفادار») – به اصطلاح «میانه رو ها» است. تعهداتی جهت ارسال سلاح های سنگین تر و بزرگ تر، از جمله موشک های زمین به هوا برای  نابودی جت های سوری و روسی در راه است.

جناح نخبگان سیاسی: بررسی اجمالی

چه گونه رکورد این جناج های رقیب، سیاست های جنگی امپریالیستی آمریکا را که در ۱۵طول  سال گذشته در خاورمیانه روی هم انباشته شده اند، فرمول بندی می کند؟ به روشنی هیچ استراتژی منسجم اقتصادی امپریالیستی وجود ندارد.

این سیاست نسبت به افغانستان برای شکشت خود جهت پایان دادن به طولانی ترین جنگ تاریخ آمریکا- ۱۴ سال اشغال قابل توجه است! تلاش های اخیر نیروهای دست نشانده ناتو برهبری آمریکا جهت عقب نشینی از افغانستان، بلافاصله با پیشرفت ملیشای مقاومت اسلام گرایان ملی گرا – طالبان همراه بوده است، که اکثر نقاط کشور را کنترل می کند. امکان سقوط دست نشانده کنونی در کابل، نظامی گرایان واشنکتن را محبور به حفظ پایگاه های نظامی کرده است – که توسط جمعیت روستایی کاملاً پر ازکینه احاطه شده اند.

ظاهر اولیه پیروزی جنگ در افغانستان، مشوق جنگ های جدید – در میان چیزهای دیگر از جمله عراق شد. اما از نظر بلند مدت، جنگ در افغانستان یک شکست تیره روزانه از نظر اهداف استراتژیک در ایجاد یک دولت باثبات دست نشانده است. اقتصاد افغانستان سقوط کرد: تولید تریاک (که بوسیله کمپین طالبان در محو کشت خشخاش در سال های ۲۰۰۰-۲۰۰۱ سرکوب شد)، حال محصول غالب است – با هروئین ارزان که بسوی اروپا و فراتر از آن سیل وار روان است.  تحت فساد فراگیر و زیاد سنگین توسط مقامات دست نشانده «وفادار» – صندوق خزانه داری افغانستان خالی است. ارتباط حاکمان دست نشانده کاملاً از مهمترین قبیله و انجمن های منطقه ای، قومی، مذهبی و خانوادگی قطع شده است.

واشنگتن نمی تواند هیچ طبقه  قابل دوامی در افغانستان پیدا کند که لنگر استراتژی توسعه را بیندازد. آنها نتوانستند به آگاهی عمیق مذهبی – قومی که ریشه در جوامع روستایی دارد برسند و با محبوب ترین نیروهای سیاسی در میان اکثریت پشتو، طالبان جنگ کردند، که هیچ نقشی در حملات «۹/۱۱» نداشتند.

آنها بطور مصنوعی یک ارتش عظیم به جرأت بی سواد تحت فرمان امپریالیست غربی به هم چسباندند و به تماشای سقوط آن نشستند تا از طریق درزها، به طالبان تسلیم و ملحق شدند و یا سلاح خود را علیه پرسنل و سربازان خارجی اشغال گر بکار بردند. این «اشتباهات»، که منجر به شکست جناح نظامی گرا در جنگ افغانستان شد، نقش کوچکی  در فشار و نفوذ جناح صهیونیستی نداشت، که می خواست به سرعت به اولویت های بالای خود – جنگ آمریکا علیه دشمن شماره یک اسرائیل – عراق –  بدون تحکیم کنترل آمریکا در افغانستان، حرکت کند. برای صهیونیست ها، افغانستان (به عنوان «راهپیمایی» یا پیروزی سریعی) هم چون ابزاری جهت تنظیم صحنه برای جنگ های دنباله دار بسیار بزرگ تر آمریکا علیه مخالفان فارس و عرب منطقه ای اسرائیل بود.

قبل ار این که نظامی گرایان بتوانند دولتی قابل دوام با ساختاری باثبات در افغانستان ایجاد کنند، نگاه ها به محور جنگ صهیونیست ها علیه عراق تغئیر جهت پیدا کرد.

شرایطی که به جنگ علیه عراق منتهی شد باید به عنوان پروژه ای درک شود که کاملاً توسط اسرائیل و برای اسرائیل، عمدتاً از طریق عواملش در درون دولت آمریکا و نخبگان سیاسی واشنگتن مهندسی شده بود. هدف ایجاد اسرائیل به عنوان قدرت سیاسی و نظامی بدون رقیب در منطقه با استفاده از  پرسنل و پول آمریکایی جهت «راه حل نهایی» برای «مشکل» فلسطینی ها بود؛ بیرون راندن و تبعید کامل ….

عملیات نظامی و اشغال آمریکا  شامل تخریب سیستماتیک و کامل عراق بود: قانون و نظم، فرهنگ، اقتصاد و جامعه – به صورتی که هیچ احتمالی جهت بهبودی وجود نداشته باشد. چنین عملیات کشنده ای با هیچ بخش مولد اقتصاد آمریکا( یا برای آن موضوع با هیچ منافع اقتصادی اسرائیل) طنین انداز نبود.

جناح صهیونیستی واشنگتن در یک تقلید مضحک از خمرهای سرخ «پل پت»، برنامه ای تنظیم کر که هر عراقی باتجربه و حرفه ای، دانشمند خدمات اجتماعی، روشنفکر، یا مقام ارتشی را که قادر به سازماندهی مجدد و بازسازی کشور جنگ زده باشد، شناسایی و نابود کند. عراقی ها را ترور کردند، دستگیر نمودند، شکنجه کردند یا مجبور به تبعید کردند. نیروی اشغال، عمداً احزاب مذهبی و قبایل قومی را تشویق به شرکت در قتل عام بین – اجتماعی و پاکسازی قومی کرد. به عبارت دیگر، جناح صهیونیستی، سیاست سنتی درک شده از سازندگان امپراتوری را دنبال نکرد، که از کارگذاران درجه دوم کشور فتح شده برای تشکیل یک رژیم دست نشانده، و باز سازی اقتصادی از ثروت عظیم نفت و گاز عراق استفاده می کند. بجای آن آنها تصمیم به تحمیل سیاست زمین سوخته کردند؛ ارتش های فرقه ای سازمان یافته را به جال خود رها کردند، حاکمیت عجیب و غریب و فاسد تبعیدیان گذشته را تحمیل کردند و رشوه خوارترین دست نشاندگان فرقه ای را در مواضع قدرت قرار دادند. نتیجه اش، تبدیل پیشرفته ترین کشور عرب سکولار به یک «افغانستان» و در کمتر از ۱۵ سال نابودی قرنها فرهنگ و جامعه بوده است.

هدف «استراتژی صهیونیستی»، نابودی عراق به عنوان رقیب منطقه ای اسرائیل بود. هزینه اش بیش از یک میلیون کشته و میلیون ها پناهنده عراقی بود که هیچ خراشی  بر وجدان واشنگتن و یا تل آویو برجای نگذاشت.

پس از همه این ها، «جناح نظامی گرای» سنتی واشنگتن همه مخارج را به عهده گرفت (صدها میلیارد دلار هزینه)، ولی (بیش از یک تریلیون دلار) را بر دوش مالیات دهندگان آمریکایی گذاشتند و از مرگ و رنج دها هزار پرسنل آمریکایی جهت ارائه بهانه برای گسترش هرج و مرج بیشتر استفاده کردند. نتیجه ضرب و شتم آنها شامل ملیشای «دولت اسلامی عراق و سوریه»(داعش) می شود، که ممکن است به نظر آنها یک موفقیت باشد – از آنجایی که «داعش» غرب را «به اسرائیل نزدیک تر» می کند.

این مقیاس مرگ و نابودی محض وارد شده بر مردم عراق توسط جناح صهیونیستی منجر شد تا هزاران افسر بلند مقام بعثی، که از جنگ «شوک و ترس» و قتل عام فرقه ای زنده ماندند، به اسلام گرایان مسلح سنی بپیوندند و در نهایت «دولت اسلامی عراق و سوریه»(داعش) را تشکیل بدهند. این گروه از مقامات نظامی عراقی باتجربه، هسته فنی استراتژیک داعش را تشکیل دادند که حمله ویرانگری در سال ۲۰۱۴ در عراق راندازی کرد- شهرهای بزرگ و مهم شمال و بطور کامل مسیر ارتش آموزش دیده « دولت» دست نشانده آمریکا  را در بغداد بدست گرفت . از آنجا به سوی سوریه و فراتر از آن حرکت کردند. این اساسی است که ریشه داعش درک شود: جناح صهیونیستی در میان سیاست گذاران نظامی گرای آمریکا عمداً سیاست اشغال «زمین سوخته» را تحمیل کرد، که مقامات بلندبالای ارتش بعثی ملی گرا را با جوانان جنگ جوی سنی، هر دو مزدوران جهادی محلی و خارجی را متحد ساخت. این اعضای نخبه نظامی ملی گرای سنتی  قلع و قمع شده عراقی، خانواده های خود را در قتل عام های فرقه ای از دست داده اند؛ مورد تعقیب قانونی قرار گرفته اند، شکنجه شده اند، مجبور به فعالیت زمینی گشته اند و بشدت با انگیزه هستند. آنها به معنای واقعی کلمه چیزی برای از دست دادن ندارند!

این هسته از رهبری درتضاد کامل و سرسخت با استعمار، فساد و ارتشی می ایستد، که از نظر روحی ضعیف شده است و با پول بیشتر و نه ازنظر معنوی به ارتش آمریکا چسبیده است. داعش به سرعت نیمی از عراق را گرفت و تا ۴۰ مایلی بغداد نزدیک شد.

جناح نظامی گرای آمریکا پس از هشت سال جنگ مواجه با شکست شد. آنها مزدوران دست نشانده کرد در شمال عراق را بسیج، تأمین مالی و مسلح ساختند و آیت الله سیستانی شیعه را استخدام کرد تا به ملیشای شیعه التماس کند.

داعش از قیام اسلام گرایان مورد حمایت غرب در سوریه بهره برداری کرد- و تصرفات خود  را در  سراسر مرز گسترش داد. سوریه  از اشغال عراق توسط آمریکا، یک میلیون پناهنده عراقی، از جمله بسیاری از نخبگان اداری باتجربه ملی گرای عراقی زنده مانده را پذیرفته بود. نظامی گرایان آمریکایی در یک معضل هستند – یک جنگ تمام عیار دیگر از لحاظ سیاسی امکانپذیر نیست، و عواقب نظامی آن مشخص نیست… به علاوه آمریکا با متحدان مشکوک هم ردیف است- به ویژه سعودی ها- که جاه طلبی های منطقه ای خودشان را دارند.

ترکیه و عربستان سعودی، اسرائیل و کردها هرکدام مشتاق گسترش قدرت خود از نظر جغرافیایی و سیاسی هستند.

در این میان، نظامی گرایان سنتی واشنگتن بطور کل با هیچ استراتژی زنده ای تنها ماندند. در عوض، «شورشیان» ساختگی را ساختند، که ادعا می کنند میانه رو و دمکرات هستند، در حالی که سلاح ها و دلارهای آمریکا را می گیرند و در نهایت به قدرت مند ترین گروه های اسلامی – مانند داعش می پیوندند.

روسیه، ایران، و حزب الله با دولت سکولار سوریه هم سو شدند تا با جاه طلبی های برتری طلبانه اسرائیل و سعودی مقابله کنند. روسیه  پس از شناسایی یک گروه قابل توجه جنگ جوی چچنی که هدف نهایی آنها بردن جنگ و ترور به روسیه بود، سرانجام پناه گاه های داعش را بمباران کرد.

جنگ آمریکا و اتحادیه اروپا علیه لیبی منجر به رها ساختن نیروهای مزدور واپس گرای سه قاره (آفریقا، آسیا و اروپا) شد و واشنگتن از عهده کنترل آنها برنیامد. واشنگتن حتی نتوانست از کنسولگری خود در منطقه پایتخت بنغازی «آزاد شده» حفاظت کند – سفیر آمریکا و دو دستیار اطلاعاتی او توسط «شورشیان» خود واشگتن کشته شدند. رقابت و هم کاری جناح های نخبه نظامی گرای واشنگتن، لیبی را بر روی یک دیگ بخار قرار داد: حمله و کشتن رهبر یک کشور، و صدها هزار پناهنده ای که حتی بخود زحمت ندادند که با هیچ طرح و یا استراتژی از آن ها بهره برداری کنند – تنها زمین خالص سوخته ای برای حریف دیگر صهیونیسم برجای نهادد. و یک مستعمره  نو بالقوه سودآور استراتژیک در شمال آفریقا با هیچ پاسخگویی برای معماران واشنگتن با چنین وحشیگری از دست داده شد.

آمریکای لاتین: آخرین پایگاه شرکت های چند ملیتی

همان گونه که ما دیده ایم، تئاتر بزرگ سیاست امپریالیستی (خاورمیانه و آسیا)، تحت سلطه نظامی گرایان بوده است و نه دیپلمات های حرفه ای – مرتبط با شرکت های بزرگ چند ملیتی. آمریکای لاتین به عنوان یک استثنا باقی می ماند. در آمریکای لاتین، سیاست گذاران آمریکایی با منافع بیزنس های بزرگ هدایت می شوند. تمرکز اصلی جهت اصرار بر دستورکار نئولیبرالی است. در نهایت بدان معنی است که ترویج توافقات «تجارت آزاد»، مانورهای نظامی مشترک، پایگاه های نظامی مشترک، و حمایت سیاسی جهت برنامه نظامی جهانی آمریکا است.

«جناح نظامی گرا» در واشنگتن با جناح سنتی بیزنس در حمایت از کودتای نظامی ناموفق در ونزوئلا (سال های ۲۰۰۲و ۲۰۱۴)، تلاش برای کودتا در بولیوی(سال ۲۰۰۸)، و موفقیت در تغئیر رژیم در هندوراس (در سال ۲۰۱۰)، هم کاری کرد.

برای اذیت و آزار دولت مستقل آرژانتین که در حال  نزدیک تر کردن روابط دیپلماتیک و تجاری خود با ایران بود، بخشی از نخبگان مالی صهیونیست های آمریکا (پل سینگر «کرکس  مالی») به نیروهای جناح نظامی گرای صهیونیستی پیوست تا به مناسبت خودکشی «مرموز» دادستان آرژانتینی مرتبط با اسرائیل، .اتهامات هیستریکی علیه پریزیدنت کریستینا کرشنر بزند. دادستان، آلبرتو نیسمن، با کمک موساد و سیا  شغل خود را صرف «پختن / فراهم کردن زمینه»  مورد حل نشده بمباران مرکز جامعه یهودیان بوینوس آیرس در سال  ۱۹۹۴ علیه ایران کرده بود. تحقیقات گوناگون ایران را تبرئه کرده بود و «قضیه نیسمن» تلاش شدید جهت جلوگیری از تجارت آرژانتین با ایران بود.

جناج بیزنس واشنگتن برای اکثر دهه گذشته با یک دشمنی خفیف در آمریکای لاتین عمل کرده است. با این حال، آن  ها قادر شد تا از طریق مجموعه ای از توافقات تجاری آزاد دوجانبه و استفاده بردن  از پایان سیکل کالایی، نفوذ خود را باز یابند. دومی رژیم های چپ میانه را ضعیف کرد و به آمریکا نزدیک تر ساخت.

«افراط» مرتکب شده توسط دیکتاتورهای مورد حمایت آمریکا در سال های ۱۹۶۰ تا۱۹۸۰، و بحران نئولیبرال سال های ۹۰، صحنه را برای صعود  جناح نسبتاً میانه رو دیپلوماتیک – بیزنس فراهم ساخت تا رو به سمت واشنگتن برود. این نیز دلیل همان موردی است که جناح های مختلف نظامی و صهیونیستی واشنگتن در جاهای دیگر(اروپا، خاورمیانه و آسیا) متمرکز شده بودند. در هر صورت، درحال حاضر، نخبگان سیاسی آمریکا در آمریکای لاتین اغلب از طریق نیابتی های سیاسی و کسب و کار عمل می کنند.

نتیجه گیری

از بررسی مختصر ما، روشن است که جنگ ها نقش اصلی را در سیاست خارجی آمریکا در اکثر نقاط جهان بازی می کنند. با این حال، سیاستهای جنگی، در مناطق مختلف با جناح های مختلف نخبگان دولت حاکم پاسخ می دهد.

جناح نظامی گرای سنتی در اکراین، آسیا و در امتداد روسیه در ایجاد درگیری مسلط است. در این چارچوب، ارتش آمریکا، نیروی هوایی و نیروهای ویژه نقش پیشرو و نسبتاً معمولی را بازی می کنند. در شرق دور، نیروهای دریایی و هوایی نقش غالب را دارند.

در خاورمیانه و جنوب آسیا، جناح های نظامی گرا(نیروی هوایی و ارتش)، قدرت را با جناح صهیونیستی شریک می شوند. اساساً، صهیونیست ها سیاست را در عراق، لبنان و فلسطین دیکته می کنند و نظامی گرایان پیروی می کنند.

هردو جناح در ایجاد افتضاح در لیبی  اشتراک داشتند.

جناح ها  جهت حمایت از جنگ ها طبق منافع مراکز قدرت مربوط به آنها، شکل ائتلاف ها  را تغئیر می دهند. نظامی گرایان و صهیونیستها در راه اندازی جنگ در افغانستان با یکدیگر هم کاری کردند؛ اما وقتی که جنگ راه انداخته شد، صهیونیست ها کابل را رها کردند و برای حمله و اشغال عراق متمرکز و آماده شدند، که منافع بزرگ تری برای اسرائیل داشت.

لازم به تذکر است که در هیچ نقطه ای،  نخبگان کسب و کار و نفتی  هیچ نقش مهمی در سیاست های جنگی بازی نکردند. جناح صهیونیستی سخت فشار آورد تا مداخله زمینی آمریکا در لیبی و سوریه را تضمین کند، اما به دلیل مخالفت روسیه و همچنین مخالفت بخش رو به رشد رأی دهندگان آمریکایی قادر نشد تا آمریکا پیاده نظام بفرستد. به همین ترتیب، صهیونیس تها نقش اصلی را در تحمیل تحریمات موفقیت آمیز علیه ایران بازی کردند و نقش عمده ای در تعقیب قانونی بانک های سراسر جهان که متهم به نقض تحریمات بودند، ایفا کرد. با این حال، آنها قادر نبودند که جناح نظامی گرا را از توافق دیپلماتیک با ایران بر سر برنامه غنی سازی اورانیوم خود- بدون رفتن به جنگ- باز دارند.

روشن است، که جناح کسب و کار/بیزنس نقش مهمی در ترویج توافقات تجاری آمریکا بازی می کند و تلاش دارد تا تحریمات را بردارد و یا از تحریمات علیه شرکای بالقوه و واقعی مانند چین، ایران و کوبا جلوگیری نماید.

جناح صهیونیستی در میان سیاستگذاران نخبه واشنگتن مواضعی می گیرد که بطور مدام جهت سیاست های تهاجمی و جنگ ها علیه هر رژیمی فشار بیاورد که توسط اسرائیل هدف قرار گرفته است . فرق بین جناح های نظامی گرای سنتی و صهیونیست ها توسط اغلب نویسندگانی که از روی وسواس از شناساندن تصمیم گیرندگان صهیونیست جلوگیری خودداری می کنند، تیره و تار  است، اما مشخص است که که چه کسی سود میبرد و چه کسی بازنده است.

این نوع  جنگ ها را که صهیونیست ها ترویج و اجرا می کنند – تخریب کامل کشور های دشمن – نقشه های جناح نظامی گرای سنتی و ارتش را جهت تحکیم قدرت در کشور اشغال شده  و ترکیب آن در امپراتوری باثبات، تضعیف میکند .

این یک خطای جدی است که این جناح ها را باهم یک جا گذاشت: جناح های بیزنس، صهیونیستی و نظامی گرایان گوناگون سیاست گذاران نخبه واشنگتن یک گروه همگن نیستند. آنها ممکن است در گاهی اوقات اشتراک داشته باشند، اما آنها هم چنین، بنابر منافع، تعهد، ایدئولوژی، و وفاداری متفاوت هستند. آنها همچنین در وفاداری سازمانی از مؤسسات خود شان متفاوت هستند.

ایدئولوژی مسلط نظامی گرایان، که در سیاست خارجی امپریالیستی آمریکا نفوذ دارد، ضعف عمیق و مکرر را مخفی میکند – سیاست گذاران آمریکا کارشناس مکانیک جنگ اند، اما پس از مداخله هیچ استراتژی برای حکم رانی ندارند. این بطرز کاملاً آشکاری در جنگ های اخیر مشهود بوده است: عراق، سوریه، لیبی، اکراین و غیره. ابتکار/حاضرجوابی بارها منجر به شکست های تاریخی شده است: ازتأمین مالی ارتش های فریبنده تا ریختن میلیاردها جهت سرپا نگه داشتن رژیم های دست نشانده دزد بی کفایت . علی رغم به هدر رفتن صدها میلیارد دلار پول مردم در این سری فجایع، هیچ سیاست گذاری مقصر شناخته نشده و حساب پس نداده است.

جنگ های طولانی و فراموشی برای حاکمان نظامی گرای واشنگتن که برای اشتباهات احمقانه خود خوابشان حرام نمی شود، شیوه و روشی عادی است. صهیونیست ها، برای سهم خود، حتی نیاز نمی بینند که یک استراتژی برای حکومت کردن داشته باشند. آنها  به آمریکا جهت جنگ هایی برای اسرائیل فشار می آورند، و وقتی که «کشور دشمن» را نابود کردند، می گذارند تا خلأ با هرج و مرز پر شود. مردم آمریکا طلا و خون را برای این حوادث ناگوار ارائه دادند ولی چیزی بجز بحز وخامت داخلی و درگیری بین المللی بزرگ تر برداشت نکردند.

درباره نویسنده:

جیمز پتراس، استاد بارتل (بازنشسته) جامعه شناسی در دانشگاه بینگهامتون، در نیویورک است.

برگردانده شده از:

Wars: US Militarist Factions in Command : Information …

http://www.informationclearinghouse.info/article43473.htm

WarsUS Militarist Factions in Command By ProfJames Petras. November 19, 2015 «Information Clearing House» – Over the past 15 years the US has been …

The Official James Petras website

petras.lahaine.org/

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ویودی در 5 دسامبر 2015 بدست در دسته‌بندی نشده فرستاده شده و با , , برچسب خورده.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: